تبليغاتX
پسر هميشه تنهاي 2009
پسر هميشه تنهاي 2009
 

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

نوشته شده توسط علی در تاریخ چهارشنبه 18 خرداد1390 ساعت 1:5   |  


ردپایت در دلم ماند

تورفتی رپایت دردلم ماند

 شکوه خنده هایت دردلم ماند

 دلم را با که خوش کرده بودم

  غروب ماجرایت دردم ماند

 شریک دردهایم بودی اما

 غم بی انتهایت در دلم ماند

 سپردی سرنوشتم را به پاییز

 بهار با صفایت دردلم مان

 علی رغم سکوت ساده من

 سفرکردی صدایت دردلم ماند

 وحالامثل یک رویای برفی

 تورفتی رد پایت دردلم ماند

نوشته شده توسط علی در تاریخ شنبه 27 فروردین1390 ساعت 1:32   |  


چقدر سخته

 تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید وبجاش یه

 زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی و بجای اینکه

لبریز کنیه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری . . .

نوشته شده توسط علی در تاریخ شنبه 27 فروردین1390 ساعت 1:20   |  


کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدن ها نهفته

کاش می دیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم

مات و مبهم به زنجیر کشیده شده

داغی اشکهایم گرمی نگاهت را بر گونه هایم حمل می کنند

دلم تنگ است

دلم برایت تنگ است

دلم برای با تو بودن تنگ است

میدانی....دلم برای حرف هایت

درد دلهایت

برای نوازش هایت ...

دلم بدجوری برایت تنگ شده

اشتیاق تلخ تمام وجودم را در بر گرفته....


تشكر از بنده خدا به خاطر پست هاي قشنگش.............

نوشته شده توسط علی در تاریخ پنجشنبه 18 فروردین1390 ساعت 1:51   |  


چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بینم. نمیدانم این چه نیروئی ست

که مرا به سوی تو می کشاند !

هروقت که تنهایی ها به سراغم می آید یاد توست که مرا از آن جدا می کند،

یاد توست که مرا شاد نگه می دارد با یاد توست که من زنده ام. یاد تو به من

امید می دهد،امید به زندگی.

نوشته شده توسط علی در تاریخ پنجشنبه 18 فروردین1390 ساعت 1:50   |  


من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نوشته شده توسط علی در تاریخ چهارشنبه 17 فروردین1390 ساعت 1:15   |  


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد / به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد / دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس / سند عشق به امضا شدنش می ارزد / گرچه عشق تجربه ای از نرسیدن هاست / کوشش رود به دریا شدنش می ارزد .


ممنون از بنده خدا عزيز .................

نوشته شده توسط علی در تاریخ دوشنبه 15 فروردین1390 ساعت 1:41   |  


دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب اویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.
دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...

نوشته شده توسط علی در تاریخ دوشنبه 15 فروردین1390 ساعت 1:23   |  



به ادامه مطلب برويد ..............


ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط علی در تاریخ جمعه 12 فروردین1390 ساعت 1:40   |  


بوسه یعنی لذت دلداگی /لذت از شب لذت از دیوانگی

بوسه آغازی برای ما شدن/لحظه ای بادلبری تنها شدن

بوسه آتش میزند برجسم وجان/بوسه یعنی عشق من با من بمان


ممنون از بنده خدا به خاطر اين پست ..............

نوشته شده توسط علی در تاریخ جمعه 12 فروردین1390 ساعت 1:25   |  


بیا تو خواب من امشب ببین بی تو چه دلسردم
شب از پاییز تو سردم ببین همقصه ی دردم
تو سیل گریه باز امشب نشستم بادلی مجروح
نمی خندم مگه با تو مگه با مرگ این اندوه
ولی احساس من میگه که آخر عشقومیسازم
تموم شعر من میشی تویی تقدیر آوازم
پر از تقویم گریونم پر از پاییز بی برگم
یه روزی جون من میشی تو روزایی که از مرگم
نوشته شده توسط علی در تاریخ سه شنبه 9 فروردین1390 ساعت 1:24   |  


زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ زندگی پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی مجذور آینه است زندگی گل به توان ابدیت است
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
زندگی هندسه ی ساده ویکسان نفسهاست

نوشته شده توسط علی در تاریخ سه شنبه 9 فروردین1390 ساعت 1:22   |  


پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟  

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم

امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...

خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است!  گفتم از عشق

من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است...

در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه

که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است .

نوشته شده توسط علی در تاریخ دوشنبه 8 فروردین1390 ساعت 1:25   |  




به ادامه مطلب برويد ..........


ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط علی در تاریخ سه شنبه 2 فروردین1390 ساعت 15:14   |  






به ادامه مطلب برويد .............

ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط علی در تاریخ سه شنبه 2 فروردین1390 ساعت 15:6   |  


وقتی کسی رو دوست داري. حاضری جون فداش کنی حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی.


به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی.............رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه........فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزنی..........خيلی چيزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.

حاضری که بگزری از دوستای امروز و قديم.........اما صداشو بشنوی شب از ميون دو تا سيم.

حاضری قلب تو باشه پيش اون گرو..........فقط خدا نکرده اون يک وقت بهت نگه برو.

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی..........حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.

حاضری هر جا که بری به خاطرش گريه کنی..........بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکيه کنی.

وقتی کسی تو قلبته يک چيز قيمتی داری...........ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتی داری .

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه.........به خاطر اون کسی که خيلی برات با ارزشه.

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی..........پشت سرت هر چی ميگن چيزی نگی گوش کنی.

حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس............وقتی کسی رو دوست داری معنی نميده ديگه ترس

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست ولی شیشه عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که مویت بشکند

رشته موی توست ولی ریشه عمر من است

تقديم به بنده خدا

نوشته شده توسط علی در تاریخ پنجشنبه 9 دی1389 ساعت 17:33   |  


چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن

چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن

عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .

نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.

يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت

تقديم به بنده خدا

نوشته شده توسط علی در تاریخ پنجشنبه 9 دی1389 ساعت 17:30   |  


شاید فراموشت شدم                                شاید دلت تنگه برام

شاید بیداری مثله من                                به فکر اون خاطره ها

شاید توهم شب که میشه                        می ری به سمت جاده ها

بگو تو هم خسته شدی                            مثله من از فاصله ها

باهرقدم برداشتنت                                    فاصله بینمون نشست

لحظه ای که بستی درو                            شنیدی قلبم شکست

از کی داری تو دور می شی                      از من که میمیرم برات

از منی که دل ندارم                                  برگی بیفته سررات            

بگو من از کی بگیرم                                 حتی یه بار سراغ  تو

دارم حسودی می کنم                              به آینه اتاق تو

کاش جای اون اینه بودم                            هرروز تورو می دیدمت

کاشکی هنوز داشتمتو                              هرلحظه می بوسیدمت

نوشته شده توسط علی در تاریخ پنجشنبه 9 دی1389 ساعت 17:21   |  


باز شب شد چقدر تنهایم

گفته بودی که شبی می آیی

باز شب شد و از پنجره ام

همچنان راه تورا می پایم

کنج این پنجره شب همه شبه

منم و گریه و های وهایم

پشت این پنجره ها تا به سحر

پنجه بر پیکر شب می سایم

نکند بیهوده عمر خودرا

پشت این پنجره می فرسایم

نکند بیهوده تکرار شود

قصه چشم به راهی هایم

باز چون دیشب و شبهای دگر

می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد شب و از پنجره ام

هچنان راه تو را می پایم ...

نوشته شده توسط علی در تاریخ پنجشنبه 9 دی1389 ساعت 17:18   |  


بعضي عشقها مانند حضرت آدمند خاصيتشون اينه که اولينند...

بعضي عشقها مانند حضرت ابراهيم اند بايد توشون همه چيزتو قربوني کني !!!

بعضي عشقها مانند حضرت مسيح اند ، آخرش آدم رو به صليب ميکشن...

بعضي عشقها مانند حضرت موسي اند ، يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر ميکنه!!

نوشته شده توسط علی در تاریخ شنبه 1 آبان1389 ساعت 8:4   |  


چرا گرفته دلت . مثل آنكه تنهايي
چقدر هم تنها . خيال ميكنم
دچار آن رگ پنهان . رنگ ها هستي
دچار يعني عشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك
دچار آبي درياي بيكران باشد
چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

نوشته شده توسط علی در تاریخ دوشنبه 26 مهر1389 ساعت 22:36   |  


داستانی زیبا.......


به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط علی در تاریخ شنبه 2 مرداد1389 ساعت 17:53   |  


دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

“ دلداده اش را “  با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :


« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

نوشته شده توسط علی در تاریخ پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت 11:36   |  


داستان زیبای عشق واقعی


به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط علی در تاریخ پنجشنبه 27 خرداد1389 ساعت 19:25   |  


سلام . اين اپ ربطي به موضوع اين وبلاگ ( عاشقانه و تنهايي) نداره اما ديدم قشنگه گفتم شما هم ببينيد . ما از وبلاگي كه اين مطلب را ارائه داده حمايت مي كنيم و ادرسش را در اخر مي نويسيم ( اخه ما ادم هاي با كلاسي هستيم) . البته اين اپ چند منظوره هست

- - - - - - - - - - -  - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - - - - - -

خداییش قیافه رو ....


ــ  قیافه ی کسی که شنا بلد نیست و یه نفر از عقب هلش می ده توی استخر .


ــ قیافه ی محصلی که تقلب در جیب دارد و مراقب هم بالای سرش ایستاده .


ــ قیافه ی یک آدم پیزوری که گوشه ی خیابان جلوی دوربین یک عکاس دوره گرد قیافه گرفته !


ــ قیافه ی کسی که به بهانه ییه کار مهم از رفیقش خداحافظی می کنه و می ره سینما ، ولی وقتی دم

گیشه می رسه رفیقش را می بینه که مثل شاخ شمشاد ایستاده و او را تماشا می کنه .


ــ قیافه ی آدم متکبری که در یک مهمانی مجلل دستش به لیوان نوشابه می خورد و همه ی نوشابه ها می

ریزد . 

ــ قیافه ی یه پسر خوشتیپ که جلوی یک مدرسه ی دوخترونه می خوره زمین .


ــ قیافه ی کسی که بعد از پیاده شدن از تاکسی یادش میاد کیف پولشو جا گذاشته .


ــ قیافه ی شاگردی که برای گرفتن نمره ی 20 تاریخ را عالی یاد گرفته ، اما وقتی سر جلسه ی امتحان می

نشینهمی بینه هندسه داره نه تاریخ !


ــ قیافه ی کسی که در خارج از کشور بعد از خوردن یک غذایی که نمی دونسته اسمش چیه ، می فهمه از

گوشت قورباغه درست شده .


ــ قیافه ی خواب آلودی کارمندی که بعد از دیر رسیدن به اداره می فهمه پیژامشو عوض نکرده .



- - -  - - --  -- - - - - - - - - -- - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - -

عاقبت چت


شدم با چت اسیر و مبتلایش /   شبا پیغام می دادم از برایش


به من می گفت هیجده ساله هستم /  تو اسمت را بگو، من هاله هستم


بگفتم اسم من هم هست فرهاد /  ز دست عاشقی صد داد و بیداد


بگفت هاله ز موهای کمندش /  کمان ِابرو و قد بلندش


بگفت چشمان من خیلی فریباست /  ز صورت هم نگو البته زیباست


ندیده عاشق زارش شدم من /  اسیرش گشته بیمارش شدم من


ز بس هرشب به او چت می نمودم /  به او من کم کم عادت می نمودم


در او دیدم تمام آرزوهام /  که باشد همسر و امید فردام


برای دیدنش بی تاب بودم /  زفکرش بی خور و بی خواب بودم


به خود گفتم که وقت آن رسیده /  که بینم چهره ی آن نور دیده


به او گفتم که قصدم دیدن توست /  زمان دیدن و بوییدن توست


ز رویارویی ام او طفره می رفت /  هراسان بود او از دیدنم سخت


خلاصه راضی اش کردم به اجبار /  گرفتم روز بعدش وقت دیدار


رسید از راه، وقت و روز موعود /  زدم از خانه بیرون اندکی زود


چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت /  توگویی اژدهایی بر من آویخت


به جای هاله ی ناز و فریبا /  بدیدم زشت رویی بود آنجا


ندیدم من اثر از قد رعنا /  کمان ِابرو و چشم فریبا


مسن تر بود او از مادر من /  بشد صد خاک عالم بر سر من


ز ترس و وحشتم از هوش رفتم /  از آن ماتم کده مدهوش رفتم


به خود چون آمدم، دیدم که او نیست /  دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست


به خود لعنت فرستادم که دیگر /  نیابم با چت از بهر خود همسر


بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» /  به شعر آورد او هم آنچه بشنید


که تا گیرند از آن درس عبرت /  سرانجامی ندارد قصّه ی چت

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - -- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


منبع : http://www.yeke4.blogfa.com/

نوشته شده توسط علی در تاریخ دوشنبه 30 فروردین1389 ساعت 10:53   |  


دست من تنها اشک من جاری

قصه ام درد زمان خون من جاری


غصه ام مثل کتابی بسته بود

قلب من مثل شهابی خسته بود


آسمان در نظرم هم چو کبوتر بوده

این دلم مثل کبوتر به جهان تک بوده


ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط علی در تاریخ شنبه 28 فروردین1389 ساعت 17:12   |  


  داستان زيباي ساعت ویژه



به ادامه مطلب برويد


ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط علی در تاریخ شنبه 21 فروردین1389 ساعت 19:19   |  


وقتی کسی رو دوست داری



به ادامه مطلب برويد


ادامه مطلب . . .
نوشته شده توسط علی در تاریخ چهارشنبه 11 فروردین1389 ساعت 20:14   |  


طراح قالب : پسر هميشه تنهاي 2009
Copy Right © 2010